تبليغاتX
تصاویر جالب و مطالب خواندنی
چهار تا دوست كه 30 سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 1388/08/18 و ساعت 10:25 AM |
ازدواج در فضا (تصویر)
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 1388/08/18 و ساعت 10:23 AM |
دکتر در کنار ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 1388/08/18 و ساعت 10:21 AM |

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت:كاش يك غذاي حسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه 1388/07/29 و ساعت 5:29 PM |
جملات زيبايي به دو زبان فارسي و انگليسي

لطفا نظردادن را فراموش نکنید 

از همه عزیزانی  هم که با نظرات وپیشنهادات خود مرا شرمنده میکنند   بالاخص : مهسا خانوم  . الهام خانوممینا خانم . وودی وود پیکر . دلسوخته  . خانمی . عیسی و .... سپاسگذارم .

 و از  عــــــــــزیز دلم    ( که خود میداند کیست و به اینجا زیاد میاید ) به خاطر همه همراهی اش متشکرم .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 1388/07/27 و ساعت 6:27 PM |
مهندسي بود كه در تعمير دستگاه هاي مكانيكي استعداد و تبحر داشت. او پس از
30 سال خدمت صادقانه با ياد و خاطري خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شركت
درباره رفع اشكال به ظاهر لاينحل يكي از دستگاه هاي چندين ميليون دلاري با او
تماس گرفتند. آنها هر كاري كه از دستشان بر مي آمد انجام داده بودند و هيچ كسي
نتوانسته بود اشكال را رفع كند.
بنابراين، نوميدانه به او متوسل شده بودند كه
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 1388/07/26 و ساعت 0:43 AM |
330 هزار پوند براي همسر به شرط اينک هر روز يک نخ سيگار مصرف کند:

همسر برات هرگز اجازه نمي داد که شوهرش سيگار مصرف کند، او هم به تلافي اين کار همسرش، وصيت کرد که 330 هزار پوند به همسرش برسد به شرط اينکه او هر روز يک نخ سيگار مصرف کند.

هر روز يک شاخه گل براي همسر:

جک بني و سايد مارکس عاشقانه يکديگر را دوست داشتند، اما پس از 48 سال زندگي مشترک، جک در سال 1974 فوت کرد. جک پيش ار مرگش با يکي از گل فروشي ها محل سکونت خود به توافق رسيده بود تا او پس از مرگ جک، هر روز يک شاخه گل رز قرمز براي همسرش ببرد.

ادامه دارد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 1388/07/26 و ساعت 0:39 AM |
بهت نمي گم دوسِت دارم،ولي قسم مي خورم که دوسِت دارم بهت نمي گم هرچي که مي خواي بهت مي دم،چون همه چيزم تويي نمي خوام خوابتو ببينم، چون تو خوش ترازخوابي اگه يه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال يه شونه گشتي که گريه کني،صِدام کن بهت قول نمي دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گريه مي کنم

اگر دنبال مجسمه سکوت مي گشتي صِدام کن، قول مي دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالي کني ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه يه روزخواستي بري قول نميدم جلوتو بگيرم اما باهات

ميدونم اگه يه روز خواستي بميري قول نمي دم جلوتو بگيرم اما اينو بدون من قبل از تو ميميرم

+ نوشته شده توسط حامد در سه شنبه 1388/07/21 و ساعت 6:40 PM |
دعای کودکانه ( یه تصویر که جالبه ) ببینید .
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 1388/07/19 و ساعت 7:25 PM |
به سایت رفته و به سوالات به طور کامل پاسخ دهید

تاریخ و زمان مرگ شما به طور تقریبی محاسبه خواهد شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 1388/07/12 و ساعت 11:54 AM |
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر  10  ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن  سراغش رفت.

پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

خدمتکار گفت: 50 سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام  پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:  بستنى خالى  چند است؟ ......


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 1388/07/12 و ساعت 11:50 AM |

ما حيوانات را خيلي‌ دوست داريم، بابايمان هم همينطور.ما هر روز در مورد حيوانات حرف مي‌زنيم ، بابايمان هم همينطور. بابايمان هميشه وقتي‌ با ما حرف ميزند از حيوانات هم ياد مي‌کند، مثلا امروز بابايمان دوبار به ما گفت؛ توله‌سگ مگه تو مشق نداري که نشستي پاي تلوزيون؟ و هر وقت ما پول ميخواهيم ميگويد؛ کره‌خر مگه من نشستم سر گنج؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 1388/07/12 و ساعت 11:44 AM |
داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:


«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدد‌مان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 1388/07/06 و ساعت 11:8 AM |
سیاوش قمیشی
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 1388/07/06 و ساعت 11:6 AM |

دختري کنجکاو ميپرسيد:

ايها الناس عشق يعني چه؟

دختري گفت: اولش رويا

آخرش بازي است و بازيچه

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 1388/07/05 و ساعت 10:59 AM |
پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روي جعبه
رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه
پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: «خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به
من بسپاريد؟»
زن پاسخ داد: «كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد.»
پسرك گفت: «خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد.»

ادامه دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در شنبه 1388/06/21 و ساعت 5:5 PM |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در جمعه 1388/06/20 و ساعت 1:59 PM |

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در جمعه 1388/06/20 و ساعت 1:52 PM |
داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريکايي در تاييد اينکه نبايد اخبار ناگوار را به يکباره به شنونده گفت تعريف مي کند:

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سرکشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:
- جرج از خانه چه خبر؟
خبر خوشي ندارم...........


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه 1388/06/19 و ساعت 11:15 AM |
طنز جالب
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در یکشنبه 1388/06/15 و ساعت 1:0 PM |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه 1388/06/11 و ساعت 1:9 PM |
افسر راهنمائي يه آقايي رو به علت سرعت غيرمجاز نگه مي داره.
افسر-مي شه گواهينامه تون رو ببينم؟
راننده-گواهينامه ندارم .بعد از پنجمين تخلفم باطلش کردن.
افسر-ميشه کارت ماشينتون رو ببينم؟
-اين ماشين من نيست ! من اين ماشينو دزديده ام !!!
-اين ماشين دزديه؟ ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 1388/06/09 و ساعت 10:11 PM |

چه روزها كه يك به يك غروب شد نيامدي
چه اشك‌ها كه در گلو رسوب شد نيامدي
براي ما كه خسته‌ايم و دل شكسته‌ايم نه
براي عده‌اي ولي چه خوب شد نيامدي



سر فداي دوست کردن پيش ما دشوار نيست
دانـــــم ايــن نا قابليها قــــابل اظهار نيست .



حافظ به چشمان قشنگ تو غزل ساخت
هر کس که تو را ديد به چشمان تو دلباخت
نقاش غزل تا که به چشمان تو پرداخت
ديوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت



ياد ياران هر کجا باشد خوش است
دل بدون ياد ياران ناخوش است .

بقيه اشـــعـار در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه 1388/06/05 و ساعت 12:40 PM |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در سه شنبه 1388/06/03 و ساعت 3:28 PM |
چند تا عكس عشقولانه


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در دوشنبه 1388/06/02 و ساعت 11:35 PM |
عکسهای از سفر ‌سونگ ایل‌گوك ( جومونگ ) به ایران
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در شنبه 1388/05/31 و ساعت 12:40 PM |
بولينگ پيشرفته بانوان در روستاهاي ايران (عكس)


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در شنبه 1388/05/31 و ساعت 12:22 PM |
چادر سر کردن زوري همينه ديگه!(تصوير)


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در شنبه 1388/05/31 و ساعت 12:18 PM |
باز مانند هميشه سفارش يك فنجان قهوه داد . دقيقا سي پنج سال بود كه هر روز به فرودگاه مي آمد و تا لختي از شب در ترياي فرودگاه مي نشست . سفارش يك قهوه بدون شير و شكر مي داد و منتظر مي نشست . ديگر تمامي كاركنان فرودگاه اعم از قديمي و جديد او را مي شناختند . همه چيز برمي گشت به سي و پنج سال پيش......


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در جمعه 1388/05/30 و ساعت 10:54 PM |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه 1388/05/21 و ساعت 8:5 PM |